خدایا !

سوت پایان را بکش ...

ما قاعده این بازی را بلد نیستیم ...

ما اخلاق را کشتیم ،

دور نعشش کِل کشیدیم و در متروک ترین جای زمین دفنش کردیم ...

کوه را بلعیدیم ...

جنگل را دار زدیم و دریا را سر کشیدیم ...

و حالا لایعقل و حریص ،

چشم دوخته ایم به ماه ،

که چطور میشود از آن سینه ریزی ساخت ،

دوخته بر یقه ملکه سالمند ...

خدایا !

سوت پایان را بکش ...

ما قاعده این بازی را نمیدانیم ...

ما خوشه گندم را سوزاندیم ،

مبادا کودکی در آفریقا سیر شود ...

و بعد آن سر دنیا ،

در کنسرت عمو زاده اش ،

جیغ کشیدیم و گلو پاره کردیم ...

ما عشق را در سینه ترانه ای مسلول ،

حبس ،

انسانیت را لای چرخ دنده های ماشینی غول آسا خرد و خوشبختی را در حصار مرزهای خودساخته ممالک ،

مصادره کردیم ...

خدایا !

سوت پایان را بکش ،

که ما را به سخت جانی خود ،

این گمان نبود ...




تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 | 17:34 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید